سيد محمد باقر برقعى

3128

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مهر يكى نور فكن بر زمين * ماه چراغ تو و من ز آسمان باد سوى دشت و دمن عطربيز * ابر به گلزار و چمن درفشان صحرا بگرفته زمرّد به كف * دريا آورده گهر بر دهان شبنم پاشيده به گلها گلاب * جنگل صندل زده بر گيسوان كوه يكى دايهء اطفال طبع * چشمه يكى شير ز پستان روان يك سبد لاله بود لاله‌زار * يك طبق ميوه بود بوستان سبزهء نوروزى دوزد قدك * برف زمستانى بافد كتان كارگرانند همه وحش و طير * باربرانند همه اشتران كندوى زنبور دهد انگبين * پيلهء پروانه شود پرنيان چون به حقيقت همه از بهر ما * از پر كاهند الى كهكشان ما اگر از كار به پيچيم سر * چيست خطاكارى از اين بيشتر ؟ سخن اگر بينى سخن‌جويان خموشند * سراپا داده دل ، چشمند و گوشند همه گوشند و گوش حق نيوشند * خداوندان عقل و راى و هوشند سخنگويان ز بس شيرين زبانند * خجل‌سازان بزم ، دم زمانند نباشد گو سخنگوى معانى * ندارد لطف بزم زندگانى كرى و كورى است و بىزبانى * خموشى است و قهر آسمانى چنين بزمى نمىدانم كه چون است * سكوت و وحشت و مرگ و سكون است سخن جز نقل ، در بزم طرب نيست * سخن غير از گل باغ ادب نيست سخن رمزيست كان رمز از سبب نيست * سخن در قد و حد و حال و لب نيست سخن گلهاى گلزار معانيست * سخن الهام راز آسمانيست